" ای هرگز و همیشه "

در ستایش حافظ

 

مستیّ و هوشیاری و راهیّ و رهزنی

ابری و آفتابی و تاریک و روشنی

هرکس درون شعر تو جویای خویش و تو

آیینه‌دار خاطر هر مرد و هر زنی

در پایتختِ سلسله ی شب، که شهر ماست

همواره روح را به سوی روز، روزنی

نشناخت کس تو را و شگفتا که قرن‌هاست

حاضر میان انجمن و کوی و برزنی

این سان که در سرود تو خون و طراوت است

صد بیشه‌ ارغوانی و صد باغ سوسنی

ای هرگز و همیشه و نزدیک و دیر و دور

در هر کجا و هیچ کجا، در چه مامنی؟

در مسجدی و گوشه‌ی میخانه‌ات پناه

آلوده ی شرابی و پاکیزه دامنی

هر مصرعت عصاره ی اعصار و ای شگفت

کآینده را به آینگی ، صبح روشنی

نشگفت اگر که سلسله عاشقان دهر

امروز خامش‌اند و تو گرمِ سرودنی

آفاق از چراغ صدای تو روشن است

خاموشی ات مباد که فریاد میهنی !

 

سروده ی دکتر شفیعی کدکنی