شعری از روانشاد نجمه زارع

 

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود

باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای

از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم

آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟

می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها

دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود

تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند

این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود.

 

شعر " بُو " از شیرکو بیکس

پرنده،‌ دانه ای توت را با خود برد

به سنگي داد

سنگ باران خواست

باران آمد و بوسيدش

جاي بوسه، گلي بشكفت،

از آن سوها

عاشقي آمد، به ميعادگاه اش مي‌رفت

گل را از ساقه چيد

به معشوق اش داد

معشوق گل را  به زلفش آویخت

و در اندك زماني

باد شمال طره ای از موی های اش را با خود برد،

شهر بوي عشق گرفت !...

 

شعری زیبا از مهدی سهیلی


آهوان را هر نفس از تیر‌ها فریادهاست
لیک صحرا پر زِ بانگ خنده صیادهاست


گل به غارت رفت و چشم باغبان در خون نشست
بس که از جور خزان بر باغ‌ها بیدادهاست


غنچه‌ها بر باد رفت و نغمه‌ها خاموش شد
هر پر بلبل که بینی نقشی از آن یادهاست


باغبان از داغ گل در خاک شد اما هنوز
های های زاریش در هوی هوی بادهاست


گونه‌ام گلرنگ و چشمم پرده پرده غرق اشک
لب فرو بستم ولی در سینه‌ام فریادهاست …