به تمامی شب
کنار پیکر رفیق کشته شده‌ام
دراز کشیدم
صورتش رو به قرص ماه
با دهانی در هم شکسته 
و دستانی خشکیده از مرگ
به سکوتم رخنه کرد
و من آن شب نامه‌‌های عاشقانه‌ی بسیار نوشتم
هیچ گاه چنین
دلبسته‌ی زندگی نبودم


جوزپه اونگارتی

برای دوست داشتنت

محتاج دیدنت نیستم...

اگر چه نگاهت آرامم می کند

محتاج سخن گفتن با تو نیستم...

اگر چه صدایت دلم را می لرزاند

محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم...

اگر چه برای تکیه کردن ،

شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!

دوست دارم ، نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم...به تو تکیه کنم 

دوست دارم بدانی ،

حتی اگر کنارم نباشی ...

باز هم ،

نگاهت می کنم ... 

صدایت را می شنوم ... 

به تو تکیه می کنم

همیشه با منی ،

و همیشه با تو هستم، 

هر جا که باشی

در موسیقی سنتی یک گوشه‌ای هست به‌نام سَلمَک‌.
یک جایی بین پرده‌ی چهارم و پنجم دستگاه شور.
وقتی می‌خواهی از "شور" بیفتی تویِ "دشتی".
آن‌جا؛ درست همان لحظه، یک مکثش می‌کنی؛ یک توقف چند ثانیه‌ای بین دو پرده.
یک لحظه آواز را به جای آن‌که رها کنی توی هوا، نگه میداری توی گلو... می‌پیچانی،
مکث می‌کنی،
خسیس می‌شوی توی خرج کردنش!
چرا؟
چون بعدش که می‌روی توی "دشتی" و صدا را رها می‌کنی، آزادش می‌کنی، آن مکث چند ثانیه‌ای کرشمه می‌شود روی صدایت.
یک دمِ دل‌انگیز می‌آفرینی؛
جانِ جهان ‌می‌شود ترمه‌ی آوازت...

زندگی هم همین است.
گاهی اگر دلش خواست مکث کند، پاپِی نشوید که هل بدهیدش جلو.
بگذارید لحظه‌ای را توقف کند،
دراز بکشد بین دو اتفاق...
رها کنید این با شتاب پیش رفتن را.
کِش بیائید میان حادثه‌ها.
دست بیندازید توی جیبتان.
سوت بزنید و خیابان‌ها را فتح کنید و بسپارید خودتان را به خیالِ خوشِ آسودگی...
شاید زندگی آن نغمه‌ی جادویی که برایتان حبس کرده است در گلو را،
همین زودی،
پشت این مکثِ کش‌دارِ بدِ حادثه‌ها،
رها کند توی سرنوشت‌تان

شعری از " قاسم صرافان "

قل اعوذ برب عاشق‌ها ... مَلِک الناس، الهِ عاشق‌ها
قل اعوذُ ... از اینکه دنیا را، بزند آتش آهِ عاشق‌ها

اشکشان دانه‌های انگور است، گریه نه، پرده‌هایی از شور است
حلقه‌ی کهکشانی از نور است، گوشه‌ی خانقاه عاشق‌ها

«ماه من» در خسوف خود پیچید، از میان دریچه وقتی دید
آسمان آسمان تفاوت داشت، «ماه گردون» و ماه عاشق‌ها

«عین، شین، قاف ...» واژه‌هاشان را، این حروف سفید می‌سازند
حرف‌های سیاه پیدا نیست، روی تخته سیاه عاشق‌ها

لبِ ذهن مرا قلم می‌دوخت، واژه‌ بر روی کاغذم می‌سوخت
آخر اسم مقاله‌ام این بود: «عاشقی از نگاه عاشق‌ها»

دل من باز هم صبوری کن، باز از چشم‌هاش دوری کن
تو به من قول داده بودی که، نکنی اشتباه عاشق‌ها

ای خدایی که اهل اسراری، که به پروانه‌ها نظر داری
که خودت عاشقی، خبر داری، از دلِ بی‌پناه عاشق‌ها،

بعد از این روزهای در زنجیر، درد شلاق‌های بی‌تاثیر
برسان مرد مهربانی که، بگذرد از گناه عاشق‌ها

برسان مرد مهربانی که، با احادیث حضرت مجنون
مو پریشان به تخت بنشیند، بشود پادشاه عاشق‌ها...