پیش از این
عاشقان
از عشقشان که میگفتند
میخندیدم!
اما
به مهمانخانه که بازگشتم
قهوهام را در تنهایی که نوشیدم
دانستم که چگونه
خنجری از تبارِ عشق
پهلو میشکافد و
بیرون نمیرود ...
عاشقان
از عشقشان که میگفتند
میخندیدم!
اما
به مهمانخانه که بازگشتم
قهوهام را در تنهایی که نوشیدم
دانستم که چگونه
خنجری از تبارِ عشق
پهلو میشکافد و
بیرون نمیرود ...
+ نوشته شده در شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۵ ساعت ۱:۴ ق.ظ توسط نیلوفر حاجی مرادخانی
|