پیش از این
عاشقان 
از عشقشان که می‌گفتند
می‌خندیدم!
اما
به مهمانخانه که بازگشتم
قهوه‌ام را در تنهایی که نوشیدم
دانستم که چگونه 
خنجری از تبارِ عشق
پهلو می‌شکافد و
بیرون نمی‌رود ...