"ﭘﺎﺑﻠﻮ ﻧﺮﻭﺩﺍ"

ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ می گذرد،
ﻋﺎﺷﻖ ﺁﻥ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ
ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﺍﺯ ﺫﻫﻨﻢ ﻋﺒﻮﺭ می کنند
ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﻟﺒﺨﻨﺪﻡ می شوند...

"پابلو نرودا"

امشب می‌توانم غمگنانه ترین شعرهایم را بسرایم 
شاید بسرایم :
شب ستاره‌باران است 
و لرزانند، ستاره‌های نیلگون در دورست 
باد شب در آسمان می‌پیچد و آواز می خواند 
امشب می‌توانم غمگنانه‌ترین شعرها را بسرایم
دوستش داشتم،
او هم گاهی دوستم داشت.
در چنین شب‌هایی او را در آغوش داشتم

زیر آسمان بیکران بارها می‌بوسیدمش
دوستم داشت، من هم گاهی دوستش داشتم.
چه سان می توانستم به آن چشمان درشت آرامش دل نسپرم!؟
امشب می توانم غمگنانه ترین شعرها را بسرایم

اندیشه نداشتن او،
احساس از دست دادنش

و شنیدن شب بلند و بلندتر بی حضور او
و شعر به جان چنگ می‌زند، 
همچون شبنم بر سبزه 

چه باک اگر عشقم را توان نگه داشتن نبود.
شب ستاره باران است
و او با من نیست همین و بس.

به دور دست کسی آواز می‌خواند.
به دور دست
جانم به از دست دادنش راضی نیست 
گویی برای نزدیک کردنش،
نگاهم به جستجوی اوست 
دلم او را می جوید و

او با من نیست!

همان شب است که همان درختان را سفید می کند
اما ما دیگر همان نیستیم که بوده ایم
دیگر دوستش ندارم آری، اما چه دوستش می‌داشتم
آوایم در پی باد بود تا به حیطه شنوایی اش دستی بساید..
از آنِ دیگری، از آنِ دیگری خواهد بود 
همان گونه که پیش از بوسه‌های من بود.

آوایش
تن روشنش
چشمان بی کرانش
دیگر دوستش نمی دارم آری، اما شاید دوستش می‌داشتم.
عشق،

بس کوتاه‌ هست و فراموشی طولانی.


چون در شب هایی این چنین او را در بر کشیده‌ام
جانم به از دست دادنش راضی نیست
خود اگر این واپسین دردی‌ست که از او به من می‌رسد
و این آخرین شعری که می نویسم، برای او...

 

سید محمد مرکبیان

کمی از کرک های فرش اتاق به کفش هایم چسبیده....

عطرِ بی رمقی از بوی تن ات بر شیارهای گردنم....

و زلال اشک های تو....

بر هرکجای پیراهنم که دست می گذارم.....

تراژدی مسخره ای ست زندگی....

انسان با پای خود می رود....

همان لحظه که دوست دارد بماند....

این شعر، پیش از وقوعِ اتفاق نوشته شده است....

پیش از درآویختن رنجِ فرش با سینه ی کفش ها....

و مرگ حتمیِ عطر و اشک ها در شاهرگ های دوخته شده به پیراهنم....

پیش از امتناعِ لب به کشیدن سوت پایان، به خداحافظ....

این شعر، قطعه ی موسیقی ای ست که نوازنده....

سازش را دوست ندارد....

این مَرد که می نویسد....

دارد شب ش را با دردی که هنوز از در نیامده، سیاه تر می کند....

این درد، خاطره است...

خاطره ای کشدار، میان گذشته ی شاعر و آینده ی چشمانی که اینک,

هجده سطرِ بلند و کوتاه را شنیده اند. ....

غزلی از بهمن صباغ زاده

عاشق که باشی  شـــعر شـــورِ دیگری دارد           

لیلی و مجنون  قصــه ی شـــیرین تــری دارد

دیوان حافظ را شبــی صد دفعه می بـوسی           

هـــر دفــــعه از آن دفـــعه فــالِ بــهتری دارد

حتـــــی ســـؤالاتِ کـــتابِ تســـتِ کنکــورت            

-عاشق کـه باشی  بیت های محشری دارد

با خواندن بـعضـــی غـــزل ها تازه می فهمی           

هر شـــاعری در سیـــنه اش پیغـــمبری دارد

حرفِ دلت را با غزل حالی کنی سـخت است            

شاعر که باشی  عشــق زجر دیــــگری دارد