از مجموعه ی اشعار محمد رضا محسنی حقیقی

مژدگانی دوستان، از رَه بهاران می‌رسد

 موسم دیدار یار و وصل جانان می‌رسد

رودها لب‌ریزِ آب و دشت‌ها پُرگل شدند

آری اکنون بهترینِ روزگاران می‌رسد

پای‌کوبی، جشن سوری، آتش و سرخی آن

  غم ز دل‌ها می‌برد، زردی به پایان می‌رسد

شادمان، قاشق‌زنان، پوشیده‌رو، در کوچه‌ها

  کودکی با دستِ پُر، از رَه خرامان می‌رسد

دوستی از سر کنید ای دوستان، نوروز شد

قدرِ شادی گر ندانی، غم شتابان می‌رسد

یار را دَربَر بگیر و جام را در دست خود

چون دَمِ دل‌دادگان و شادخواران می‌رسد

خودپسندان را رها کن بعد از این در وَهم خویش

«آریا» اکنون زمان خاک‌ساران می‌رسد

 

فریدون مشیری

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،

 شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،

آسمانِ آبی و ابر سپید،

 برگ‌های سبز بید،

عطر نرگس، رقص باد،

 نغمۀ شوق پرستوهای شاد

 خلوتِ گرم کبوترهای مست

 

 نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار

 خوش به‌حالِ روزگار

 

 خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها

 خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها

 خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز

 خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

 

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب

خوش به‌حالِ آفتاب

 

ای دلِ من، گرچه در این روزگار

جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام

بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام

نُقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست

ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

 

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ

هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ


نو بهار آمد و گل سرزده، چون عارض یار
ای گل تازه، مبارک به تو این تازه بهار

با نگاری چو گل تازه، روان شو به چمن
که چمن شد ز گل تازه، چو رخسار نگار

لاله وش باده به گلزار بزن با دلبر 
کز گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار

زلف سنبل، شده از باد بهاری درهم 
چشم نرگس، شده از خواب زمستان بیدار

بهاریّه ی ملک الشعرای بهار

بهار آمد و شمشاد ها جوان شده اند
پرندگان مهاجر ترانه خوان شده اند

بهار آمد و شمشاد ها جوان شده اند
پرندگان مهاجر ترانه خوان شده اند

دوباره پنجره بال عشق وا کردند
دوباره آینه ها با تو مهربان شده اند

شکوفه های معطر دوباره می خندند
که میزبان قدم های ارغوان شده اند

بهار آمد و شمشاد ها جوان شده اند
پرندگان مهاجر ترانه خوان شده اند

بهار آمد و آن لاله های روشن دشت
چراغ خلوت شب های عاشقان شده اند

صنوبران جوان روی شانه های زمین
دوباره چتر گشودند و سایبان شده اند

عزیزان موسم جوش بهاره

چمن پر سبزه صحرا لاله زاره

 

دمی فرصت غنیمت دان درین فصل

که دنیای دنی بی اعتباره

 باباطاهر همدانی

شعری درباره فصل بهار از لیلا کردبچه

 

این شعر را همین حالا بخوان

وگرنه بعدها باورت نمی شود

هنگام سرودنش چگونه دیوانه وار عاشقت بودم

همین حالا بخوان

این شعر را که ساختار محکمی ندارد

و مثل شانه های تو هربار گریه می کنم می لرزد

هربار گریه می کنم

و پیراهن هیچ فصلی خیس تر از بهاری نخواهد بود

که عاشقت شدم

شعر از احمدرضا احمدی

 

همیشه هراسم آن بود

که صبح از خواب بیدار شوم

با هراس به من بگویند

فقط تو خواب بودی

بهار آمد و رفت...

از خواب بیدار می شوم می پرسم بهار کجا رفت؟

کسی جواب مرا نمی دهد

سکوت می کنند!

در پشت اتاقم باران می بارد

می پرسم شاید این باران ِ بهار است

کسی جواب مرا نمی دهد

سکوت می کنند!

پنجره را که باز می کنم

باران تمام می شود

در آینه چهره ام را نگاه می کنم

آرام آرام چهره ام پیر می شود

از پنجره زمین را نگاه می کنم

خیس است و ساکت

بر تن لباس می کنم ، به کوچه می آیم

از نخستین عابر که در باران بدون چتر می دود

می پرسم

شما عبور ِ بهار را در این کوچه ندیدید؟

عجله دارد ، فقط می گوید نه !

از همسایه ها دلگیر هستم

می گویم آیا این ستمگری نیست

که هنگام ِ عبور ِ بهار از پشت پنجره ام مرا خبر نکردید ؟

سکوت می کنند

سکوت ِ همسایه ها برای من دشنام است.

کودکی در باران دست ِ مرا می گیرد

به میدانی می برد که انبوه از فواره های رنگین است

من و کودک به آب های رنگین ِ فواره ها خیره می شویم

اما از بهار خبری نیست!

با من می رود ، به محله های قدیمی می روم

در جستجوی چاپخانه ای هستم که در جوانی ِ من حروف ِ سربی داشت

می خواستم با حروف ِ سربی نام ِ بهار را روی دیوار ِ روبروی خانه ام بنویسم

بر در ِ فرسوده ی چاپخانه یک قفل ِ بزرگ زنگار گرفته است

به خانه می آیم

در فرهنگ ِ لغت به دنبال کلمه ی بهار هستم

در غیبت ِ بهار همه ی کلمات ِ فرهنگ بی معنی و پوچ است

در غیبت ِ بهار رنج ، هراس ، بیم ، تردید ، حـِرمان ، وحشت را از یاد نبرده ام

 به دنبال ِ تسلی هستم

چه کسی باید در غیبت ِ بهار مرا تسلی دهد

می خواهم بخوابم

پرنده ای به پنجره ی من نوک می زند

از پنجره با هرمان جهان را نگاه می کنم

جهان ناگهان غرق در شکوفه ها ، گلهای شقایق و بنفشه است

پنجره را باز می گذارم

باران می بارد

در باران می گویم

بهار را یافتم

بهار آمد

آ بهار

دس نیگردار آ بهار، خاک و گلم مونده هنو

دس پاچم نکن، نیگا: فرش دلم مونده هنو

هنو ایوون چشام گرت و خاکش پاک نشده
خیلی وقته این چشا ابری و نمناک نشده

آدما میگن تو داروی جوونی رو داری
روی زخم دل عاشقا، تو مرهم میذاری

هر کی عاشق می‌شه نور چشم تو پناهشه
اگرم کم بیاره، دست تو تکیه‌گاهشه

آ بهار هر کیو دیدم، بوی پاییز و می‌داد
بوی کوچه‌های تاریک و غم‌انگیز و می‌داد

آبهار، هر کیو دیدم، خنده‌هاش دروغی بود
برق چشم همه‌شون چراغ بی‌فروغی بود

نکنه وقتی میای باز دوباره خواب بمونم
مث یه حباب آواره روی آب بمونم

آبهار یادت باشه وقتی میای، صدام کنی
قربون برق چشات یادت نره نگام کنی

آ بهار چیکار کنم، خاک و گلم مونده هنو
رسیدی پشت در و فرش دلم مونده هنو


از اشعار امیرحسین مدرس