سر کوه بلند از زنده یاد مهدی اخوان ثالث
سر کوه بلند آمد سحر باد.
ز توفانی که می آمد خبر داد.
درخت و سبزه لرزیدند و لاله
به خاک افتاد و مرغ از چهچه افتاد.
سر کوه بلند ابرست و باران.
زمین غرق گل و سبزه ی بهاران.
گل و سبزه ی بهاران خاک و خشت ست
برای آن که دور افتد ز یاران.
سر کوه بلند آهوی خسته
شکسته دست و پا، غمگین، نشسته.
شکستِ دست و پا، درد ست، اما
نه چون درد دلش کز غم شکسته.
سر کوه بلند افتان و خیزان،
چکان خونش از دهانِ زخم و ریزان،
نمی گوید پلنگ پیر مغرور
که پیروز آید از ره، یا گریزان.
سر کوه بلند آمد عقابی.
نه هیچش ناله ای، نه پیچ و تابی.
نشست و سر به سنگی هشت و جان داد؛
غروبی بود و غمگین آفتابی.
سر کوه بلند از ابر و مهتاب،
گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب.
اگر خوابند، اگر بیدار گویند
که هستی سایه ی ابرست، دریاب.
سر کوه بلند آمد حبیبم.
بهاران بود و دنیا سبز و خرم.
در آن لحظه که بوسیدم لبش را
نسیم و لاله رقصیدند با هم.