به فراخور 26 آبان،سالروز درگذشت شاعر، نویسنده، نقّاش و ... رحیم معینی کرمانشاهی

با من آئيد به ميخانه که جانان اينجاست
عشق و شوريدگي و حال و دل و جان اينجاست

با من آييد با اين خانه حسرت زدگان
درد دنيا همه همراه به درمان اينجاست

مي بنو شيد و از اين محنت هستي برهيد
جاي آرامش بعد از همه توفان اين جاست

هوشمندان دل افسرده بدانند که مست
و ز غم عقل رها گشته ، فراوان اينجاست

با دل سرد عزيزان پراکنده بگوي
گرمي مجمع سرهاي پريشان اينجاست

مست شو تا که نظر بازي رندانه ترا
گويد اي سوخته دل ظاهر و پنهان اينجاست

اين همان خلوت امني است که رندان خواهند
جام جم ، عمر خضر ، مهر سليمان اينجاست 

معيني کرمانشاهي

 

ســــر درون ســـــینه بـــــردم تـــا بـبینـــــم خویــــــش را
طـعــــــــمه دنـــدان گـــــــرگ آز دیـــــــدم میــــــش را


هرکـــه از این خوان هستی جرعه نوش غفلت است
آخـــرش چـــون مــــن بجـــــان باید خریدن نیش را


پــــرتـــــوی در راهـــــم افکــــن، ای چراغ عافیت
تـــــا بجویــــــــم مقصـــــد افتـاده اندر پیش را


عمر سودا نیست، ای سوداگران خود پرست
بیشـتر جــــــو، بیشتــــر دارد زیـــان بیـــــش را


جــــان بـــــدر بـــرد آنکه سودای جهانداری نداشت
ای جـــــوان کـــــن گــــوش پنــــــد پیر خیر اندیش را


گـــــر ســــری آزاده میــــخواهـــی رهــــا کــــن زور و زر
ایــن تعلقهـــاست کــــافزون مــــی کــــند تشــــویش را...

 

رحیم معینی کرمانشاهی

 

بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است
جامــــه پاکـــی دگــر و پاکی دامان دگر است


کــــس ندیدیم کـــــه انکــــار کــــــــند وجدان را
حــــرف وجــــــدان دگـــر و گوهر وجدان دگـر است


کــــس دهـــان را به ثناگـــــویی شیــــطان نگــشود
نفــــی شیطان دگــــر و طاعت شیـــــطان دگــــر است


کـــس نگــــفته است و نگـــــوید کــــــه دد و دیــــو شویــــد
نقــــش انســـــان دگــــــر و معنــــــی انســــان دگـر است


کــــس نیامـــــد کــــــه ستایــــد ستــــم و تفرقــــــــه را
سخـــن از عـــدل دگـــــــر، قصه احسان دگــر است


هــــــر کـــــــه دیدم به خدمت کــــمری بست به عهــــد
مــــرد پیمان دگــــــر و بستـــــن پیمان دگر است


هــــر کــــه دیدیــــم به حفظ گـــــله از گرگان بود
قصد قصاب دگر، مقصد چوپان دگر است

به فراخور 26 آبان، زادروز شاعر، نویسنده، منتقدادبی و ... شمس لنگرودی

بی تابانه در انتظار تواَم
غریقی خاموش 
در کولاک زمستان.

فانوس های دور سوسو می زنند
بی آن که مرا ببینند
آوازهای دور به گوش می رسند
بی آن که مرا بشنوند.

من نه غزالی زخم خورده ام
نه ماهی تنگی گم کرده راه
نهنگی توفان زادم
که ساحل بر من تنگ است.- 
آن جا که تو خفته یی
شنزاری داغ
که قلب من است.

 

مجموعه: پنجاه و سه ترانه عاشقانه

کتاب: شعر زمان ما / شمس لنگرودی / انتشارات نگاه

 

***********

می خواستم ترانه یی باشم
که بچه های دبستانی از بر کنند
دریا که می شنود
توفانش را پشتش پنهان کند 
و برگ های علف
نت های به هم خوردن شان را
از روی صدای من بنویسند.

می خواستم ترانه یی باشم
که چشمه زمزمه ام کند
آبشار 
باسنج و دهل بخواند.

اما ترانه یی غمگینم
و دریا، غروب
بچه هایش را جمع می کند که صدایم را نشنوند!

نت هایم را تمام نکرده
چرا رهایم کردی.

 

از کتاب: پنجاه و سه ترانه عاشقانه

 

***********

 

روزی نو

آغازی نو

جغرافیای بوسه ی من، کجایی؟

تا در سپیده های تو پهلو گیرم

عطر گل شب بو کجایی؟

دلم می خواهد

چنان بنوشمت که در استخوانم حل شوی

آسمان آب شده در تنگ بلورین من

موجی کف بر لبم

که به اشتیاق تو تا ساحل می دوم

و لب پر زنان به بستر خود می روم

بی آنکه تو را ببینم

روزی تو

آغازی نو

جغرافیای خانه ی من، کجایی؟

 **********

 

من ناز بالش کوچکی از سوالم
دلم می خواهد
سر بگذاری بر سینه ی من
بگویی
چه پرنده ای است 
که به جای من
در هوای تو آواز می خواند.

 

از کتاب: حکایت دریاست زندگی (گزینه اشعار) / نشر نیماژ