فریدون مشیری

پشت خرمن های گندم، لای بازو های بید

آفتاب زرد کم کم رو نهفت .

بر سر گیسوی گندم زار ها

بوسه ی بدرود تابستان شکفت .

از تو بود ای چشمه ی جوشان تابستان گرم

گر به هر سو، خوشه ها جوشید و خرمن ها رسید

از تو بود از گرمی آغوش تو

هر گلی خندید و هر برگی دمید.......

این همه شهد و شکر از سینه ی پر شور توست

در دل ذرات هستی نور توست

مستی ما از طلایی خوشه ی انگور توست.....

راستی را، بوسه ی تو، بوسه ی بدرود بود؟

بسته شد آغوش تابستان؟

                          خدایا، زود بود!

 

به مناسبت سی ام شهریور زادروز فریدون مشیری

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار.

 

شعری از   "قیصر امین پور"

انگار مدتی است که احساس می کنم 
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام 
احساس می کنم که کمی دیر است 
دیگر نمی توانم 
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم 
انگار 
فرصت برای حادثه 
از دست رفته است 
از ما گذشته است که کاری کنیم 
کاری که دیگران نتوانند 
فرصت برای حرف زیاد است 
اما 
اما اگر گریسته باشی...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می خواهد 
بی آنکه در سراسر عمرت 
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !
انگار 
این سالها که می گذرد
چندان که لازم است 
دیوانه نیستم 
احساس می کنم که پس از مرگ 
عاقبت 
یک روز 
دیوانه می شوم !
شاید برای حادثه باید 
گاهی کمی عجیب تر از این 
باشم 
با این همه تفاوت 
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
حس می کنم که انگار 
نامم کمی کج است 
و نام خانوادگی ام ، نیز
از این هوای سربی 
خسته است 
امضای تازه ی من 
دیگر 
امضای روزهای دبستان نیست 
ای کاش 
آن نام را دوباره 
پیدا کنم 
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان 
یک روز نام کوچکم از دستم 
افتاد 
و لابه لای خاطره ها گم شد 
آنجا که 
یک کوذک غریبه 
با چشم های کودکی من نشسته است 
از دور 
لبخند او چه قدر شبیه من است !
آه ، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور !
این روزها که جرأت دیوانگی کم است 
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم 
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذاریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است !

                                                    

گفت باید قربانی کنی تا عبور کنی 
گفتم قربانی می کنم 
گفت باید وابستگی هایت را قربانی کنی 
گفتم قربانی می کنم 
گفت کافی نیست باید قربانی کنی 
گفتم مَن هایم را قربانی می کنم 
گفت باز هم کم است باید قربانی کنی
گفتم قربانی می کنم 
خودم را ،جسمم را ،وجودم را 
گفت نه نشد باید قربانی کنی 
گفتم دیگر مگر چیزی مانده ؟
گفت باید دل دادگی ات را قربانی کنی 
ساکت شدم
اشک هایم سرازیر شدند 
فهمیدم چه می خواهد 
از من می خواهد شَمسَم را قربانی کنم 
گفتم آخر مگر می شود ؟
این شمس بود که چشم مرا به نور تو روشن کرد 
نه نمیتوانم !
گفت باید قربانی کنی وگرنه عبور نمی کنی ؟
گفتم آخر چگونه عشق را قربانی کنم او ریسمان بین منو توست ؟
گفت باید ریسمانت را پاره کنی 
بند بند وجودم به التماس افتاده است
آخر چگونه می توانم؟
از من چیز دیگری بخواه 
اما او همچنان اصرار داشت که باید قربانی کنی 
نگاهم را به شمس دوختم 
موهایش سپید شده بود از بس که برایم از عشق گفته بود وچشمانش مثل همیشه عاشقانه به من لبخند می زد 
فریاد زدم و اشک ریختم من نمی توانم 
شمس گفت من به تو درس پرواز را آموختم باید قربانی کنی 
حیرت کردم 
او چه می گوید ؟از من چه می خواهد ؟او خود، به قربانگاه آمده است !
ای وای من 
ای شمس من 
من تاب این درس را ندارم 
لبخند زد 
باید قربانی کنی 
من آماده ام 
تیغ را از نیام کشید و به دستم داد 
فریاد زدم الهی او ریسمان بین منو توست 
چشمانم را بستم 
او گفت درس اول : تسلیم باش 
اشکهایم را قورت می دادم 
گفتم قربانی می کنم 
و ریسمان را پاره کردم 
چشمانم را گشودم 
خود را در آغوش او یافتم 
لبخند میزد 
گفت من تو را بی واسطه می خواهم
گفتم شمس !
شمس چه شد ؟
گفت شمس در آغوش من بود 
این تو بودی که او را رها نمی کردی 
سکوت کردم 
سرود عاشقانه ی او و شمس ملکوت را پر کرده بود .....