شعری از محسن مردانی
عشق دانم که دردسر دارد
حسرت و رنج و غم، ثمر دارد
بیحذر رهسپار این راهم
گرچه دانم که صد خطر دارد
عاشقی مفلسم که سرمایه
قلبِ خونین و چشمِ تر دارد
مثل آن تاجر بداقبالم
که حسابش فقط ضرر دارد
عمر من رفت در دعای وصال
که گمان داشتم اثر دارد
جان من سوخت از غم عشقش
دلبر من، مگر خبر دارد؟
گو به آزار هرچه خواهی کن
عاشقت سینه را سپر دارد
کام من تلخ میکند، هرچند
لب شیرینتر از شکر دارد
به سرش سایه میکنم چو درخت
او به دستش ولی تبر دارد
آه و افسوس، جز وفا یارم
حسن بیحد و، بس هنر دارد
ناله کم کن که دلبرت "محسن"
شنوا گوش هم، مگر دارد؟!!
محسن مردانی