شعری از محسن مردانی

عشق دانم که دردسر دارد

حسرت و رنج و غم، ثمر دارد 

بی‌حذر رهسپار این راهم

گرچه دانم که صد خطر دارد

عاشقی مفلسم که سرمایه

قلبِ خونین و چشمِ تر دارد

مثل آن تاجر بداقبالم

که حسابش فقط ضرر دارد 

عمر من رفت در دعای وصال

که گمان داشتم اثر دارد 

جان من سوخت از غم عشقش

دلبر من، مگر خبر دارد؟ 

گو به آزار هرچه خواهی کن

عاشقت سینه را سپر دارد 

کام من تلخ می‌کند، هرچند

لب شیرین‌تر از شکر دارد 

به سرش سایه می‌کنم چو درخت

او به دستش ولی تبر دارد 

آه و افسوس، جز وفا یارم

 حسن بی‌حد و، بس هنر دارد 

ناله کم کن که دلبرت "محسن"

شنوا گوش هم، مگر دارد؟!! 

محسن مردانی


زیر خاکستر ذهنم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است ز عشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز

عشقی آن گونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم از اینکه چرا
مانده ام زنده هنوز

گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز؟


گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا
دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند
عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز

حمید مصدق

دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید


دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند


دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را نثار من می کرد


دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین
شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود


"""  کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی .... دگر کافی ست
 !!!  """

 

وقتی كه بامدادان 
مهر سپهر جلوه گری را 
آغاز می كند


وقتی كه مهر پلك گرانبار خواب را 
با ناز و كرشمه ز هم باز می كند


آنگه ستاره سحری 
در سپیده دم خاموش می شود


آری


من آن ستاره ام كه فراموش گشته ام

و بی طلوع گرم تو در زندگانیم

خاموش گشته ام.

شعری از حمید مصدق

دیدم او را آه بعد از بیست سال 

گفتم این خود اوست؟ یا نه دیگریست

چیزکی از او در او بود و نبود

گفتم این زن اوست؟ یعنی آن پری ست؟

هر دو تن دزدیده و حیران نگاه

سوی هم کردیم و حیران تر شدیم

هر دو شاید با گذشت روزگار 

در کف باد خزان پرپر شدیم

از فروشنده کتابی را خرید

بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد

خواست تا بیرون رود بی اعتنا

دست من در را برایش باز کرد

عمر من بود او که از پیشم گذشت

رفت و در انبوه مردم گم شد او

باز هم مضمون شعری تازه گشت

باز هم افسانه مردم شد او ؟ 

شعری از حمید مصدق

قلب من و تو را
 پیوند جاودانه ی مهری ست درنهان
 پیوند جاودانه ی ما ناگسسته باد
 تا آخرین دم از نفس واپسین من
 این عهد
بسته باد
 

شعری از حمید مصدق

به خلوت بی ماهتاب من بگذر
به شام تار من ای آفتاب من بگذر
کنون که دیده ام از دیدن تو محروم است
 فرشته وار شبی را به خواب من بگذر
نگاه مست تو را آرزوکنان گفتم
 بیا به پرتو جام شراب من بگذر
اگر که شعر شدی بر لبان من بنشین
اگر که نغمه شدی از رباب من بگذر
فروغ روی تو سازد دل مرا روشن
 بیا و در شب بی ماهتاب من بگذر
 کرم کن و در کلبه ام قدم بگذار
 مرا ببین و به حال خراب من بگذر
تو را که طاقت سوز حمید یک دم نیست
نخوانده شعر مرا از کتاب من بگذر

شعری از حمید مصدق

ما دو تن مغرور
 هر دو از هم دور
 وای در من تاب دوری نیست
 ای خیالت خاطر من را نوازشبار
بیش از این در من صبوری نیست
 بی تو من تنهای تنهایم
من به دیدار تو می آیم.

غزلی از مولانا

نه آن شيرم که با دشمن برآيم
مرا اين بس که من با من برآيم
 
چو خاک پاي عشقم تو يقين دان
کز اين گل چون گل و سوسن برآيم
 
سيه پوشم چو شب من از غم عشق
وزين شب چون مه روشن برآيم
 
از اين آتش چو دودم من سراسر
که تا چون دود از اين روزن برآيم
 
منم طفلي که عشقم اوستاد است
بنگذارد که من کودن برآيم
 
شوم چون عشق دايم حي و قيوم
چو من از خواب و از خوردن برآيم
 
هلا تن زن چو بوبکر ربابي
که تا من جان شوم وز تن برآيم
 

«فراموشت نخواهم کرد، یادم کن تو هم گاهی»
اگر شد بر مزارم هم، به حمد و قل هواللهی..

در این شطرنج دل بردن، شدم بی‌کیش دادن مات
بنازم ناز شصتت را، به یک رخ، مات شد شاهی

رهایم کردی و رفتی، و حسرت ماند و تنهایی
نشد راضی دلت گویا، بگو دیگر چه می‌خواهی

پس از گستردن دامت، چرا غافل شدی از صید
نگفتی مانده در دام است اینجا خسته، یک ماهی

تو را چون بت پرستیدم، ولی افسوس می‌دانم
ندارد هرچه من کردم، برایت ارزش کاهی

من از تو هر چه می‌گفتم، غزل می‌شد، عسل می‌شد
اگر چه از تو نشنیدم، کلام و حرف دلخواهی

ندادی گوش هرگز قصه‌ها و درددل‌هایم
من و تاریکی شب‌ها و ناله در دل چاهی

چه شیرین بود آن عشق و چه شورانگیز آغازش
ولی در انتها شد داستان تلخ و کوتاهی

دریغا مانده از آن روزهای خوب و رؤیایی
کنار چند عکسی، اشک‌ها و حسرت و آهی

محسن مردانی