تفألّی شبانه به حافظ
دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت
یارب مگیرش ارچه دل چون کبوترم
افکند و کشت و عزّت صید حرم نداشت
بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یار
حاشا که رسم لطف و طریق کَرَم نداشت
با این همه هر آن که نه خواری کشید ازو
هر جا که رفت هیچ کس اش محترم نداشت
ساقی بیار باده و با محتسب بگو
انکار ما نکن که چنین جام، جم نداشت
هر راهرو که ره به حریم دَرَش نبرد
مسکین برید وادی و ره در حرم نداشت
حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدّعی
هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۲ ساعت ۱:۴ ق.ظ توسط نیلوفر حاجی مرادخانی
|